قرار گذاشتن آسان است
قرار گذاشتن آسان است
و به هم زدن قرار
به خدا
از آن هم آسان تر
با اين خيال
يك روز با زندگي قرار گذاشتم
ساده بود:
روزها
سر قرار با هم مي نشستيم
فنجان – فنجان
چاي مي نوشيديم
و
بشقاب – بشقاب
گپ مي زديم.
روزي ديگر
خواستم
قرار را به هم بزنم
با زندگي بي قرار شوم
نشد!
نمي شد!
نمي شود!
يك كتري
نفرت مي خواهد
و
يك قاشق چايخوري
شهامت
كه
ندارم.
در پارك سن كلو
در پارك سن كلو
زن بر نيمكت مي نشيند
و به كيفش پناه مي آورد
كليد خانه اش
اتاقي
كه همواره انتظارش را مي كشد
يك دفترچه
پر شده از شماره هايي
كه زن مي داند تا لحظه ي آخر
تنها تكرار يك شماره اند
يك سرخاب
براي هنگامي كه از چهره اش مي ترسد
بادبزني براي پراكندن
واژه هاي سمج
كه در آن وقت روز
خيال زن را نيش مي زنند
چند سكه
و آن گوشه
آب نباتي براي تغيير طعم دهانش
كه همواره مزه ي غبار مي دهد
زن كيف دستي را
باز از نو مي نگرد
انگار چيزي جا مانده است
آه! داشت يادم مي رفت.
قلبش را از سينه بيرون مي آورد
در كيفش مي گذارد
كيف را مي بندد
آن گاه آرام زير آفتاب مىآرامد.
برگرفته از: مجموعه شعر "روي پل آلما چه مي كنيد خانم؟"، تهران: انتشارات آهنگ ديگر، ۱۳۸۷.
