تبليغاتX
شعر زنان ایران

شعر زنان ایران

در مهاجرت

 

قرار گذاشتن آسان است



قرار گذاشتن آسان است

و به هم زدن قرار

به خدا

از آن هم آسان تر

با اين خيال

يك روز با زندگي قرار گذاشتم

ساده بود:

روزها

سر قرار با هم مي نشستيم

فنجان – فنجان

چاي مي نوشيديم

و

بشقاب – بشقاب

گپ مي زديم.

روزي ديگر

خواستم

قرار را به هم بزنم

با زندگي بي قرار شوم

نشد!

نمي شد!

نمي شود!

يك كتري

نفرت مي خواهد

و

يك قاشق چايخوري

شهامت

كه

ندارم.

 


 


در پارك سن كلو



در پارك سن كلو

زن بر نيمكت مي نشيند

و به كيفش پناه مي آورد

كليد خانه اش

اتاقي

كه همواره انتظارش را مي كشد

يك دفترچه

پر شده از شماره هايي

كه زن مي داند تا لحظه ي آخر

تنها تكرار يك شماره اند

يك سرخاب

براي هنگامي كه از چهره اش مي ترسد

بادبزني براي پراكندن

واژه هاي سمج

كه در آن وقت روز

خيال زن را نيش مي زنند

چند سكه

و آن گوشه

آب نباتي براي تغيير طعم دهانش

كه همواره مزه ي غبار مي دهد

زن كيف دستي را

باز از نو مي نگرد

انگار چيزي جا مانده است

آه! داشت يادم مي رفت.

قلبش را از سينه بيرون مي آورد

در كيفش مي گذارد

كيف را مي بندد

آن گاه آرام زير آفتاب مىآرامد.



برگرفته از: مجموعه شعر "روي پل آلما چه مي كنيد خانم؟"، تهران: انتشارات آهنگ ديگر، ۱۳۸۷.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:7  توسط م. آقائی  | 

شى..شى..دا


سنگ كه مى اندازي به درياچه

پرچين مي شود صورتم

و شي...شي... شي... دا...

دايره دايره

در ياد تو

غرق مي شود.


 

وارونگي شب در قاره ي آفتابى



مورچه ها روي سينه بند تو صف مي بندند

و شب تاريك بر پوست تو مي افتد

و مي افتد قاره به جان خودش

و تو قاره را دور مي زني

گرد... گرد... گردو...

كه ميان نيجريه، خارطوم ...

مورچه ها روي سينه بند روشن تو

نقشه هاي سياهي مي كشند

و سينه هاي تو بالا و پايين مي رود

تنگه هرمز... خليج فارس...

نفس نفس مي زني زير پونز

و روي نفس نفس تو

دوباره صف مي بندند مورچه ها

و شب وارونه مي افتد در نگاه تو

نفت كش ها سوت مي كشند

ناوگانها شليك مي كنند

و رگ هاي آبي تن ات

آه... آه... آبي..

قاره را دور مي زنم

آه... آه... آبي..

چه چروك شده اي

نقشه ي آفتابي!



برگرفته از: مجموعه شعر "عكس فوري عشقبازي"، ايران، ۱۳۸۶.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:6  توسط م. آقائی  | 

کلیدی که باز نشوم                                                               

 

سقف آبی روی سرم

                       لنگر انداخته                   

دیوارها

دور سرم ضلع می زایند گرد می گردند

و من

   تکه

      تکه

          پخش      

              گیج می زنم  

 

این زمین

           به پاهایم پیچیده  

حروف بیگانه انگشت در حلق ام کرده اند

آنقدر نازک شده ام

از دروازه ی سوزنی شهر رد شوم

                                    بالا بیاورم

 

خیانت خدا در سرزمین من

از تنِ تن ها بالا رفته است

که مدام بخارند تن ها

 

ـ حالا اینطرف تند تند ثبت

کسی از قلم نیافتاده باشد ـ

 

برای خانه ام یک آسمان جنازه

                      چشم روشنی بارانده اند

 

عشق من کلید طلایی ست

                         در هر قفلی بچرخد

به اعتبار تو با شماره ی معکوس

                                 وارد می شوم

 

ولی تکلیف این تنِ تنگ چه می شود

که در دامنِ نت

                آب رفته است

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 18:58  توسط م. آقائی  | 

 

خيرخواهى

 

شما

جنگ بيافرينيد

و ما كودكان را نجات خواهيم داد

اين گونه

تعادل برقرار مىكنيم

بر روى زمينىى كه شما رهبران آن هستيد.

 

شما

زمين ها را از سموم بمب هاى جنگىتان خشك كنيد

كشاورزان را آواره كنيد

رودخانه ها را بر روى روستاهاى مخالفان ببنديد

جاده ها را ويران كنيد

قحطى

مرگ

ويرانى

گرسنگٍس بيافرينيد

تا ما زنان نيك خواه مسيحى

در يك صبح زيباى اميدبخش

با قلبى پر از مهر

با كاسه هاى گندم پخته

با آب هاى معدنى در شيشه هاى پلاستيكى

با دارو

و باربىهاى زيبا و كمرباريك از راه برسيم.

 

معادله ى خوبى ست

ما

آن را مىپذيريم.

 

اين گونه

اسلحه هامان فروش خواهد رفت

و ما پول كافى خواهيم داشت

براى برگزارى جشن سال نو

و جوانان شرورمان

شرارت شان را فرومىنشانند

و توليدات ديگرمان را آب مىكنيم

و مهم تر از همه

نشان مىدهيم

كه ما

چه اندازه مهربان هستيم!

 

ما

با هم كارى يك ديگر

جهان را

نجات خواهيم داد

اما

پيش از اين

شما

بايد آن را به خطر بيندازيد

اين گونه

تعادل برقرار خواهد شد

بر روى زمينى كه شما رهبران آن هستيد.

 

برگرفته از نشريه ى "گاهنامه" زنان، هانوور (آلمان)، شماره ى ۵۳.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 19:53  توسط م. آقائی  | 

تنها باران است

واسطه ایست میان من و باران
پنجره ای که مجسمه ی بهت زده ی اندوه را می ماند
و ذهن من که پرنده ای در آن اسیر است

صد بار پرنده را راندم پر نزد
ترسی ست میان پرنده و پنجره

و باران که لرزه بر اسارت پرنده می اندازد
واسارتش از پنجره ی بسته است

صد بار پنجره را لرزاندم گشوده نشد
ترس دارد از پرنده ی ذهن من
که به تنهایی اش نمی اندیشد

مشت بر پنجره می کوبم
شیشه ی لعنتی
که زندانبان من و پرنده ی ذهن من است می شکند
وتنها باران است که به پیشوازم می آید
به زیر چتر اشک هایش
ذهن مرا به آن سوی ابرها می برد
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:45  توسط م. آقائی  | 

 

۱. تامل عاشقانه


هميشه مرد تازه اي بوده اي

هر وقت كه از در رفته اي

و تو آمده اي

(اين تو را براي من قشنگ مي كند)

روزي كه بيايي

و از من بدت بيايد

مرد تازه اي خواهي بود

اما من از دوست داشتن يك شهر براي هميشه

خسته خواهم شد

(و اين مرا براي تو مغرور مي كند).




۲. يعني عاشق كسي باشي



مدرسه را مارمولك چاق كرده است

بخاري را اجداد بيچارهء من

تكه هاي تقويم را در تنور بياندازيد

شايد گوشت برشته سگ ترم كند

با پاچهء روزهايي كه مي گيرم


تئاتر را مه گرفته است

مرا شب

زن را شوهر گرفته است

مرا نكبت جاودانگي


حرف زدن براي ديوارها ممنوع است

اما كسي زبان مرا نمي داند

تا از چرند گفتن نجاتم دهد

شايد انگليسي را به من داده اند

فارسي را به شكسپير


گندمي مي كارم

سلول هايش داس هاي كوچك

زبان هايتان را درو مي كنم

براي آنكه بدانيد

همين كه به حرف هاي من گوش كنيد كافي ست

بالون هايم به من سواري داده اند

به اندازهء كافي

و كافي يعني بادي كه از كنارت مي گذرد

بي آنكه بداني


همه چيز مثل هم است

گور من يعني زندگي تو

و شايد گور تو، زندگي من

زندگي يعني عاشق كسي باشي

و با كسي ديگر زندگي كني

وگرنه روحت ميان خانه هاي بي شرم سرگردان مي شود

نه از عاشق شدن در اماني

نه از زندگي

تو به دو موجود توامان محكومي

عشقت

و عاشقي كه تو را در قمار باخته است.



برگرفته از مجموعه ي " باجه نفرين"، استكهلم: نشر باران، ۱۳۸۰.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:20  توسط م. آقائی  | 

 


از بغض ها و آيينه ها



دنيا پر از پرندگان بي آسمان

و آدم هاي بي ستاره است

و فردا هميشه آينه اش را

جلوي صورتت نمي گيرد


خورشيد اما

بادبادك سرگرداني نيست

كه در طوفان گم شود.


گل هاي سرخ قالي را

در آب و آفتاب و بهار هم

كه غرق كني

بازتر نمي شوند


تنهائي ات را در فنجان قهوه

ته نشين نكن


لابلاي اين همه بيداد زندگي

چرا داد نمي كشي؟

تا بدهكار دنيا نباشي؟!


تو فكر مي كني از عشق كمرنگ تري؟

روزي كه عكست را

مثل ستاره ي شمال

بر آسمان همه ي آلبوم هاي قديمي ام

چسباندي

آنقدر در هزارتوي بغض هايت

آبي شدم

كه قاصدك هاي سفيد صدايت را

از پشت مه هم مي شناسم


"تو خوبي

و اين همه ي اعتراف هاست" (۱)


زندگي براي اين همه تنهايي

كوچك است

دستت را به من بده

هيچ چيز نمي تواند

جلوي دريا شدن ما را بگيرد.



(۱): برگرفته از سروده ي "نگاه كن" اثر احمد شاملو.

برگرفته از مجموعه "وضعيت قرمز"، لس آنجلس: شركت كتاب، ۱۳۸۴، ص. ۴۹.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:56  توسط م. آقائی  | 

 

و فقط شنيده اند

گويش جرنگاس عشق را

از لبان سرخ شاعره ام


تا چشم هاي شرقي مرا

و شرشر گيسوانم را

نوازش كنند

شيريني ميان دستانت

باش –باش

در روزهاي من


آزادي!



برگرفته از مجموعه ي "سنگسار"، لس آنجلس: انتشارات سندباد، ۱۳۸۴، ص. ۴۶.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:54  توسط م. آقائی  | 

 


۱.

دستهاي تو مثلث هايي زيبايند

صورتت صفحه اي پهناور

با مشتي چشم كه جفت نمي شوند

هر يك به جهاني

نظر دارند

هر جهان

با جنگلي از هم جدا مي شود

مي توانم انگشتان ترا

بنشانم بر برف كاغذم

مي توانم مربع ها و لوزي ها را

آنقدر كنار هم بگذارم

تا خط بوسه گم شود

بعد استوانه ي دست هايم را

گره گره

بگذارم بر لبه هاي ذوب شده ي انگشتانت

كه استخوان شانه هاي منند


پلك ها كه بسته مي شوند

قاب مي ميرد.



۲.

ميان نشستن دستت روي گونه هايم

تا گشت و بازگشت اين سلولهاي خيس

چيزي رخ نداد


نه جنگي شروع شد

نه زنداني از زندان آزاد

نه بيانيه اي تازه

براي امضا نوشته شد

در گودي شكمم

ميدانچه اي هست

كه هر غروب

در آن تانگو مي رقصند زن و مردي

دو كلاه در دو سوي ميدان

و كليسائي قديمي روبروي تو

بر سينه ات

سر درت

آنجا كه پيكاسو نقاشي كرده است

ميان كوچه اي تنگ

تنگ تنگ

حسرتي به رنگ نارنجي مرا پوشانده است


ديدي از آغاز خوابيدن دهانمان بر هم

تا جويش تنهائي طلب سرهامان

بر بالش خنك

كسي نمرد


حالا دوباره سرت را روي من خم كن.




۳.

اين تابستان چترآلود

بيهوده طولش مي دهد

وقتي گلفروشي هميشه باز است

و شمعداني ها را

مي توان در گلخانه كاشت

آفتاب يكبار سر زد

وقتي كه در

چندبار صدا كرد و بسته شد

لب ها بسته شد

انگشتان چفت

در هم قلاب

در حسرت بماند مثل ميدان هاي نچرخيده

باران ببارد

تعطيلاتمان خراب شود

كنارمان راهنما گذاشته اند

پر از تاريخيم

پر از چراغ

ساعت پنج

درها كه بسته شوند

نگهبان ها

يكي يكي بروند با چترهاي نيمه جان

صورتم را در پيراهنت پنهان كن

تابستان باشد براي بعد.


شعر ۱ و ۲ برگرفته از كتاب. كتاب شعر، پاييز ۱۳۸۲، ص. ۲۰-۲۳.

شعر ۳ برگرفته از مجموعه شعر: با سيلويا در پارك، ۱۳۸۰.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:53  توسط م. آقائی  | 

۱. جاری مذاب ستارگان
 
در خون عاشقم امشب،
همه‌ی ستارگان
چونان جویباری از نقره‌ی خام،
  جاری‌اند.
 
ماه،
میان گلوگاه
و شکاف سینه‌ام
می‌درخشد.
 
در آینه‌اش می‌بینم خورشید،
زیر پوست صبحگاهیم می‌طپد
و پنجره آوازی می‌خواند
که تنها قمریان رهایی،
  آن را می‌شناسند.
 
در خون عاشقم امشب
زنی، آوازی، از جنس آتش می‌خواند.
نفسش آهن را،
  در پنجه‌ی داود نرم می‌کند
و خواب زمستان را
در گندم‌زار،
می‌آشوبد.
 
در خون عاشقم امشب
سیب‌های سرخ،
  در بهشت آرزو می‌رسند،
تا حوا، آدمش را،
بی وسوسه‌ی مار
و توبیخ خدا ملاقات کند.
 
در خون عاشقم امشب،
خورشید چون جویباری از طلای سرخ،
می‌طپد. 
  
  
۲. نور
 
من همه‌ی آسمان را،
در سینه دارم
و مذاب خورشید را،
در خونم.
تا برایت شعری بنویسم،
که بوی تاریکی ندهد. 
 

برگرفته از سایت اخبار روز اسفندماه ۱۳۸۷.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 14:9  توسط م. آقائی  | 

 خالي


بر پنجه ي پاهايم

ايستادم

از پنجره ي چشمان تو

درون تو را ديدم

خالي بود.




چاه



روي چاه خم مي شوم

خود را صدا مي كنم

دست خود را گرفته بالا مي كشم

چاه ناپديد مي شود

اما نفس

نوزاد شكم باره ي بي طاقت

اولين فريادش را سر مي دهد.





معجزه



من هم صداهائي در مغزم شنيدم

هنگاميكه در كوه بودم

در اتاق

در خيابانها

و در آغوش تو

من هم دلم مي خواهد قسمت كنم

عشق بورزم

درمان بخشم

و ببخشايم

ولي تنها معجزه ي من شعر من است

بر روي آب راه نمي روم

اما زخم پذيرم

مي ميرم

درست مثل بقيه پيامبران.




برگرفته از كتاب اقليم هشتم، سوئد: كتاب ارزان، ۲۰۰۴.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:13  توسط م. آقائی  | 

جزيره آرامش

 

پولك مي ريزد از آسمان،

و حباب ها آهسته مي تركند

بر آب راكد بركه هاي خواب.

 

در زير پا

شن هاي گرم،

               نرم.

خورشيد،

سركشيده از پس ابر سپيد وهم.

من راه مي روم،

اما صداي پا،

از هيچ جاي اين جزيره نمي آيد

جز نغمه ي آرامش،

و صداي نفس هايم

        كه عميق و آهسته در گوش مي پيچند.

گيسوانم چه بلند شده اند

و چه خوب عرياني ام را مي پوشانند

و بر بستر شانه هايم بلبلان رنگارنگ،

                                                لانه كرده اند.

اينجا جزيره ي آرامش من است.

آهسته مي روم

         مبادا بلبلان عشق،

           از بستر شانه هايم سراسيمه پر كشند.

 

 برگرفته از مجموعه شعر: "از واژه تا پندار"، لندن: مركز كتاب، ۱۳۷۶.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 16:50  توسط م. آقائی  | 

Robob Moheb/poet

آبي را تجربه كن

 

 عاشقان شب

آبي را در حلولهاي حرام

          تجربه مي كنند.

 

اگر به طنازترين ماهي مستم

                       عاشقي

رها كن گوشماهي هاي سياه را

         در صدف دستهايت

 

با من

به دورترين خود بيا.

 

شعر "آبي را تجربه كن" برگرفته از: مجموعه شعر "زنجموره هاي مخدوش"، سوئد: فصلنامه ي قلم و سراينده، ۱۳۷۷.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:13  توسط م. آقائی  | 

شاپورى ۴

 

چشم ها       آبى زنگارى

گونه ها          زيتونى

خط قامت       نازك

راه كه مي روند هوا تاب مي خورد

تاب مي دهند موج مرا دور پيكرشان

مردهاي همسايه خوشمزه اند

از شاخه هاي تردشان بوي انار ابيانه مي چكد

و آب .. آب دوست دارند و ياس .. ياس دوست دارند و گونه ء من

را .. و آب دوست دارند و .. ناگهان

از ميان دامن من سر   سر   سر   بيرون كردن .. و .. دوست دارند

همين حالا   حتي همين حالا كه روي دامن من خوابند

دوست دارند مثل جرجر باران دور گردن من

همين حالا

 

 

شيفته

 

زيبا    ديوانه مي شوم .. وقتي .. شبنمي قد كشيده تا سر صنوبرها

و با چشم هاي آهويي .. نگاه مي كند به سويي .. دور .. تا من

از گوشه اي  خط خط دور چشم هايش را نگاه كنم .. و همچنانكه

نگاه مي كنم زمين زير پايم بلغزد و كنار شبنمي باشم كه قد كشيده

تا سر صنوبرها و جاهايي از تنش حتي اسم دارند .. دلم بخواهد

دهانم باز شود باز باز باز ... و من بگويم آه     و ناگهان هواي

خنده بيايد .. زيبا .. از آن بالاي بلندي فرو افتادن هم بد چيزيست

.. ديگر دلم نمي خواهد پاهايم را تيغ بيندازم و خط ابروهايم را

هشت كنم و نرم نباشم .. حالا دلم براي خودم تنگ مي شود و

سرانگشتانم كه نرم بوده اند .. زيبا جان .. نصف زيباييت را بپوشان

.. سينه ات را بخاران خش خش كن .. دهانت را كج كن .. گاهي

از ميان هوا كه مي روي بدر .. هوا را و بخوان قوقولي قو .. تا من

اندكي نفس تازه كنم .. زيبا جان .. روي پوست تنت روي شير تازه

مي غلتم .. لاي موهايت لاي ابريشم نبافته .. روي لب هايت كه

مي رسم دستهايم مي خواهد نفس نفس بزند .. سخت است .. نيست؟

.. حالا براي خاطر من كمتر زيبا باش .. يا كمي فقط كمي ابله

باش .. بيهوا بنال ..

بيخودي بگو ...........

زيبا .. ديوانه جان .. ديوانه مي شوم .. سرانگشت هاي نرم بوده ام را

مي خواهم روي كودكي بگذارم كه در فاصلهء لب هايم غول مي شود ..

لاغر مي شوم .. تند مي شود .. خراب مي شوم

زيبا   خوابم نبرده .. هنوز بهوشم اما .. شايد بايد يك تكه از

نرماي دست هايت را بلند كني مثل سيلي گرمي روي هر كجايم كه

خواب رفته .. تا بگويد آ ه      و ببيند زيبا ..

زيبا بچرخ  ..  حالا ببين .. برمي آيم از جا و مي روم در هواي

هركجا كه بوي تو نيست چرخ مي زنم تا اندكي به خود آيم ..

 

 شعر "شاپوري ۴" از كتاب "ساقي قهرمان. همين."، كانادا: نشر افرا - نشر پگاه، ۱۳۸۱.  

شعر "شيفته" از كتاب ".. و جنده يعني جان مي بخشد به .."، كانادا:نشر افرا، ۱۳۷۷.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:0  توسط م. آقائی  | 

صدف شكسته

 

چه به دريا نزديك بودم

آن شب كه نمك دهان تو مى لغزيد

زير زبانم

صخره ها دندان هايشان را

با چاقوى باد تيز مى كردند

ومن مزهء شورمرد را با حرص فرومى بردم

تا تشنه تر شوم

به گمانم توفان گوش هاى تو را

از بيخ بريده بود

زيرا بى صدا روى امواج سفر مى كردى

مرا نمى شنيدى

كه خونم را مى تكاندم روى ماسه ها

اكنون ردم را بگير و بيا د

در دامنم  صدفى شكسته بينداز

من هنوز همان زنى هستم

كه مى خواست برايت اقيانوسى از مرواريد بدنيا بياورد

پارو بزن

و رختخوابت را نزديك تر بياور

.در اين تاريكى بى فانوس

 

 

گاوآهن

 

تو معشوق وحشي گندم زاري

يك گاوآهن متمدن

كه به رختخواب من يورش مي آوري

و محصول رسيده ي پستان هايم را

لگدكوب مي كني

مي خندي و باد

اتم هاي پراكنده ي موهايت را

شخم مي زند

با چنگال هايش

مي وزي

و خواب هايم خيس مي شود!

انگار دريا در بزاق توست

كه روحم ترك برمي دارد

بي آبياري بوسه هايت

مي خواهم ساقه اي باشم بلند

و لاي دندان هايت گير كنم

دهان باز كن!

تو چرم تازيانه اي

كه گاري فصل ها را به جلو مي برد

مي خواهم نامت را

همچون يوغي بر گردنم بيندازم

قلبم از تو سيراب نمي شود

در قحطسال كلمه

و خشكي فريادها.

 

 برگرفته از: مجموعه شعر "من عيسي بن خودم"، استكهلم: انتشارات آلفابت ماكسيما، ۱۳۸۶.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:59  توسط م. آقائی  | 

عشق لیمویی ست

 

حالا که تور صورتی را از صورتم پس بزنی
عشق همین لیمویی ست
که لیمو لیمو
راه می رود تا نارنج

پلکها و گردنی بلند
پلکها و گردنی خم، کمی به پشت، کمی به پهلو

پشت چشم و روی شانه
شانه ها شکل نقاشی های کودکی
خانه ها
خانه های چارگوش

سرم خمیده از این گوشه ی خانه بیرون
ایستاده ایم روبروی هم
دودیوانه
گردن به گردن
شانه به شانه

پلکها وگردنی
و بعد کمی خم

کمی خم که بچرخم به پشت وتب کنم روی شانه وچشم
چشمت که بوسه بوس نم کند بر لبم
چشمت که بوسه خیس کند برلبه ام
وچشمت که درحفره فرو رود ودیگربار
نبینیم هیچ ومثل پیچ بچرخیم وبپیچیم
درصدا وسودا

بیا بیا! صورتی را نرم اگرپس بزنی
پیش، عشق همین لیمویی ست
که لیمو لیمو کمی تُرش می پرد
تا نارنج.

http://www.thetranslationproject.org/index.php?p=33

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:58  توسط م. آقائی  | 

آفتاب

 

شايد شكوه دوردست ضربه هاي طبل

در غروب مرموز كوچ

رقص سرخ آتش

جاي پاي منجمد گرگي در برف

يا حركت نور 

              در زاويه ي چشمان من.

 شايد بافت هاي بلورين باران

يا زنبورهايي كه بر گل هاي دامن من مي نشينند در بهار

بازي شيطنت آميز باد با برگ

كه در آستانه ي قدم هاي من

                      به خاك مي افتند

يا كه باد وقتي كه ابرها را

از مردمكان چشمان ماه

                      پاك مي كند

شايد آفتابي هستي

كه با پستاني از نور

شمعداني هاي حياط مرا

                       بالغ مي كند

يا كه تاكيد حضور تابستان

                            در رنگ

                                  منقبض

                                         سبز

يا رنگين كماني در كمركش خيس افق.

شايد هم شب

كه آرام در تكرار خانه ام

                    جوانه مي زند

يا ستارگان كوچكي

كه گاه

پنهاني در خواب من

               فرو مي ريزند.

 نگاهت شگفت تر از

نوازش و مذهب و معجزه است.

به خانه ام اگر آمدى

              باز

من لطافت كال خود را به تو خواهم بخشيد

و معجزه نوازش

در دستان كنجكاو من

باز

تكرار خواهي شد

مثل زبان فال نخود

در دستان كولي ها ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:57  توسط م. آقائی  | 

 نقض جناب فرويد در تاج محل

"گاه اوقات، يك سيگار تنها يك سيگار است" فرويد

 

گاه اوقات، يك سيگار تنها يك سيگار نيست،

اما مى تواند برجى باشد

كشيده

كه از بلندى آن

مىشود ستون هاى برهنه ى تاج محل را ديد

كه سخت و شفاف

پيچك هاى مرمرينى مىگردند

بسته و باز

خميده و راست

مثل دو بازوى مردانه ى محبوب

گرداگرد عمود پاهايم،

و منم آن معبد ساراسوآتى،

كه ذن نشسته است در ميان باغ ها و فواره ها و زائرها

و محبوب

آن درياى تاريك هند

كه بر پيشاني سنگي ام مي رقصد

و شروع به چكيدن خواهد كرد

قطره

قطره

قطره

آه،

به راستى، آب هاى شيرين تو از كدام كرانه مىآيند،

شاه جهان من؟

كه من معبد ساراسوآتي

پر از ماهي هاي تند گريز سفيدت مي شوم

كه در جنبش بقايي شان،

همه ي درهاي بسته ام را باز مي كنند،

و دوباره مي بندند

و من محراب دايره ي سرخي مي گردم

براي دفن رازهاي كوچكت

و مادر تمامي مرگ هايي

كه تو را جاودانه خواهند كرد.

منم آن معبد ساراسوآتي

غرق درياي تاريك هند

كه چشم هايش را زير امواج پلك فرو خواهد كشيد و ...

 

گاه اوقات، يك سيگار تنها يك سيگار نيست

اما مي تواند برجي باشد كشيده

كه از بلنداي آن،

بشود بوسه ي چهارصد ساله ي شاه جهان را

بر خيسي دو لب ملك ممتاز ديد

و به آرامي

حسرت خورد.

 

 پانويس:

ملك ممتاز: همسر شاه جهان كه تاج محل در اواسط قرن هفدهم ميلادي براي او ساخته شد.

ساراسوآتي: الهه ي دانش و هنر در آئين هندوئيسم.

 

 

از مكزيك تا پيوت

 

زير آفتاب كهنه ي مكزيك

با جنگل نخل هاي شرجي مايا

با معبدهايي كه به ياد دون خوآن

به زبان خلسه حرف مي زنند

و فرياد عقاب هاي سياه را تكرار مي كنند،

زير آفتاب كهنه ي مكزيك

من و محبوب

موج هاي سبز كارائيب ايم

كه با سرانگشتان سفيدمان

جائي براي عشق بازي فردا حفر مي كنيم

در گلوي داغ ماسه هايي

كه مثل مذاب به نفس هايمان مي چسبند.

 

من و محبوب

خيس و بيهوش

زير آفتاب كهنه ي مكزيك

با رگباري كه مي زند،

از هيچ ابري.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:57  توسط م. آقائی  | 

خيس

 

چانه روی بالکن، مرا تماشا می کنی

خيس

نفس می کشيم

التهاب ميان ما

لب بر لبه ها می نشانی، داغ می شويم

آرام سر می خوريم بر سطح هم

خيس ِ خيس ِ خيس 

تکّه ای را گاز می زنی

آخ

چشمهایت تنگ مرا در خود می کشند

بسته می شوند

روی بالکن می نشينی، تکّه ای را می بلعم

وای

گرم می روی

در من تمام می شوی

خيس ِ، خيس ِ، خيس.  

 

صدا

صدا رعد شد، برق شد، مرا گرفت

پرتاب شدم، بنفش شدم، فرياد زدم

بر خاکِ  خشک باران باريد

شُر شُر   شُر شُر

بر پوست تشنه ام تمنای سبز،  شوق زيستن دوباره جوانه زد

تکرارکنان بر لبم نشست

خونش می دويد تا در من جاری شود

با من می رقصيد

محصور در بازوانش می چرخيدم  

صدا، صدا

قلبش می تپيد سريعتر از آنچه می گذشت

زير پوستش جوشش خواهش

و  من می خواستم

از سر تا نوک انگشتانش

آری انگشتانش که تا عمق من می رفت

لمس می کرد باز برمی گشت

صدا، صدا، صدا

با تو خواهم بود، با تو می مانم.

 

 برگرفته از: مجموعه شعر "هوس"، ۱۳۸۵ (۲۰۰۶)، آلمان: هامبورگ.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:56  توسط م. آقائی  | 

از پس هر ديدار

بازگشت بديدار مي كنم

 هر نگاه

هر تبسم

هر سكوت

را به ذهن و به معنا گرفتار مي كنم

 تا ديداري ديگر

ديدار پسين را

هي هر دم بديده پديدار مي كنم

 ديدار مي كنم - ديدار مي كنم.

 

 برگرفته از: مجموعه شعر "در بي حضوري"، ۲۰۰۳، پاريس.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:56  توسط م. آقائی  |